تبليغاتX
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم ...
 

امیدوارم لحظات خوبی در این وب سایت داشته باشید .....

« صد سال تنهایی ... »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 موضوع :

1-

وقتی سمفونی مردگان می نواخت

چمنزار های بهشت را کوتاه کردم

هر چه به انتظار نشستم

گودو نیامد ...

خوشه های خشم

در صورتم می رویید

با تهوعی عجیب

خود را به

زمین سوخته رساندم ،

روی ماه خدا را بوسیدم

و به کناری نهادم .

سال بلوا بود و

عشق ، در زمان وبا .

طاعون زده از روزگار

با خویش بیگانه

در حال سقوط بودم .

چون بوف کوری

صادقانه هر شب

در ویرانه ها

خویش را می کشتم و

صبح زنده می شدم .

وقتی موشها آدمها را

خورده بودند

من 

سگی ولگرد 

همچون خر مگسی

چسبیده به دنیا

خود را

در برابر همه چیز 

به کوری زده بودم . 

راستش دیگر کم آورده ام

زیر بار هستی .

پس کجا هستند

دلبرکان غمگین من ؟

خسته ام ، خسته از

عقاید دلقکانه 

تمام کی می شود

صد سال تنهایی ؟  ... 


2-

با داغ منقش است پیشانی ما

این است نماد دین و ایمانی ما

دیدم که خدا ز عرش سر داد تکان

افسوس خورد بر این مسلمانی ما ...


3 -

خداوندا ،

آنقدر بزرگی 

که گاهی گمان می کنم 

در برابر بزرگیت 

چنان کوچکیم 

که نه اینکه

تو به یاد ما نباشی 

بلکه به چشمانت نمی آییم ...



4 -

دود می شدم

دود می شدی

می سوختم

می سوختی

تنها پناهم بودی

همیشه

به پایم ایستادی

تا تمام شدی

و من هنوز

دل ، قرص رفاقتت دارم

رفیق همیشه هایم

سیگارم ...



5 -

مشتم

به اندازه ی قلبم . 

قلبم 

مثل مشتم خالی ست . 

قلبم را 

پر کن 

تا مشت خالی ام 

پر شود از تو ... 



6 -
من اینجا 

کتاب ندارم 

کار ندارم 

هوادار ندارم 

پیپ ، 

کلاه و

کراوات و شال ندارم 

موی بلند ،

پیراهن هنری 

روی شلوارندارم 

عشق ندارم 

به خدا

پول ندارم ... 

من کفن و 

گریه کنِ

گور ندارم ...


***

اینجا

من 

غصه های بی شمار 

و درد دارم 

یک عالمه تنهایی و

سیگار و 

سبیل زرد دارم ...

انزوا و شب و 

عشق مرگ دارم 

اشک و آه و سکوت سرد دارم .. 


***

آقا به خدا من 

شاعر نیستم ...



7 -

دیروز آخرین غزلم

را روی طناب انداختم


تا تو می آیی خشک شود


نیامدی


دلم شکست


قافیه ی مصرع اول


غزلم افتاد


قطعه ای شده ام


گنگ و نا مفهوم ...



8 -

منم شکسته بلم خورده خاک بندرگاه

به جستجوی چراغی میان شام سیاه

به جزر و مدی نیز دلخوشم ولی افسوس

حکایت من و عشق است جن و بسم الله ...



ادامه نوشت :


* - اول اینکه ممنونم از دوستان که همیشه با نظرات و الطاف خودشون

مایه دلگرمی من بودند و هستند .


* - راستش تصمیم دارم از این به بعد کسی رو برای خواندن نوشته هام

دعوت نکنم اون هم به دلایلی که دارم ، اوّل اینکه به پیشنهاد دوستان در

چند پست گذشته از دوستان زیادی دعوت کردم که به وبلاگم سر بزنند

حتی آدم هایی که به واقع از نوشتار و شخصیتشون نه تنها لذت نمی برم

بلکه همیشه مایه ی آزارم بودند و هستند ، کسانی که حاشیه های

امروزی ادبیات اگر نبود در عرصه ی ادبیات این مملکت مگسی هم نبودند و

متاسفانه امروز اسم و رسمی برای خودشون دست و پا کردند .


اگر از مهدی موسوی در هر شرایطی حمایت می کنیم بر ما خرده نگیرید

مهدی موسوی کسی بود و هست که شخصا هر گاه از ایشون دعوت به

عمل آوردم با تمام مشکلاتش دعوت من رو رد نکرده و همواره با نظرات و

حتی انتقاداتش مایه دلگرمی من بوده و هست .


نکته ی دوّم اینکه با نگاهی که به لیست کامنت های پست های گذشته

انداختم متوجه شدم تعدادی از دوستان صمیمی من هستند که همیشه

مطالب من رو حتی بدون دعوت مطالعه کردند و نظر گذاشتند و این

بزرگواران چه با دعوت و چه بی دعوت همیشه در کنار من حضور داشتند و

دارند ، پس دلیلی نمی بینم از کسانی دعوت کنم که نه تنها برای دعوت

من ارزشی قائل نبودند بلکه برای نوشته های من هم حرمتی قائل نشدند.


* - زهرا رجایی عزیز ما هفته ی گذشته با مطلبی جدید بروز شد دوستان

حتما مطالعه بفرمایید . ضمن اینکه مثل همه ی جمعه ها منتظر آصف نوروزی

عزیز خواهیم بود ...


مرسی از همه ی شما دوستان عزیزم

تا دیدار بعد عمری بود بدرود ...




 
« کافه »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : سه شنبه هشتم فروردین 1391 موضوع :

و این هم آخرین یادگار های سال 1390 :


1 -

کافه ، روز فکر و درد

اشک و غصه آه سرد

خاطرات لعنتی

شعر های خط خطی

قهوه عین روزگار

تلخ مثل زهر مار

روزنامه ی سیاه

تیتر های اشتباه

قول عشق با شرف

روی میز آن طرف

انتها و یک وصال ؟

یا شروع یک جدال ؟

آه می کشد چه سرد

پیرمرد میز بعد

خیره می کنم نگاه

می کشد دوباره آه

در دلش ، چه دردی  است

محو شعر سعدی است :

« غصه های بی غمی »

« او و درد  آدمی »

می کند به من نگاه

یک نگاه بی گناه

 پشت شیشه کودکی

دست های کوچکی

با اشاره و ادا

می کند مرا صدا :

فال می خری یکی ؟

می خرم ز طفلکی

حرف تلخ حافظ است

کز زمانه عارض است :

« زاهدان و صد شعار »

« موعظات بی شمار »

« نهی مردم از خطا »

« یا که ترسِ از خدا »

« خویش غرق هستی اند »

« یا خمار مستی اند »

« وعظِ توبه می کنند »

« خویش توبه کی کنند ؟ »

گوشه ای در آن طرف

زنده بهر یک هدف

یک پرنده در قفس

حبس می کند نفس

گرچه پوچ و واهی است

در پی رهایی است

قهوه ام تمام شد

تلخ ذهن و کام شد

فکر می کنم که ما

بی خدا و با خدا

جبر هست و زنده ایم

مثل آن پرنده ایم

حبس گشته در قفس

زجر می کشیم و بس

ذکرمان رهایی است

گرچه پوچ و واهی است ...

 


2- همچون ساعتی قدیمی

ساعتی یکبار

چیزی از درونم برون میزند

کو کو ، کو کو ...

آری

من هنوز

نفس می کشم ...

 

3-  زنده رود خشکید

تو ماندی ،

 من رفتم ...

زنده رود جوشید

تو رفتی ،

من ماندم وخشکیدم ...

 

 

4 - هر کثافت خانه ای

انسان را به تباهی نمی کشد

من

در دستشویی خانه ی مان

بسیاری از

تفکرات و اندیشه هایم را

پی ریزی کرده ام ...

 

 

5 - دیگر

در آینه نگاه نمی کنم ،

می ترسم ...

آخرین باری که

نگاه انداختم

نمیدانم چرا

موهای شقیقه اش

سپید شد ...

 

 

6 - سپندارمذگان

ولنتاین

چه فرقی می کند

وقتی

تنها پناه گریه هایت

بالش

رختخوابت باشد ؟ ...

 

 

7 - شاید این شعر آخرم باشد ،

شعری از عمق درد هایم ،

آخرین ،

از زخم هایی که

هر روز

بر کاغذ می کشیدم ...

 

 

8 - من پشت کوهيم آري ،

سالهاست ساکن

پشت کوهم

همانجا که

تو طلوع مي کني ...

 

 

9 - فلسفه ی غرب را نمی دانم

شرق را هم ...

تنها یک چیز را می دانم

اینکه تو

دلیل اثبات هر چیزی

و نبودت نبود همه چیز ...

جهان من

بی تو پایان می یابد ...

 

 

10 - چه ساده

فراموش می کنیم ،

فراموش می شویم

و دم نمی زنیم ...

آی کرگدن

به خدا ما از تو

پوست کلفت تریم ...

 

 

11 - روی جا سیگاری

تصویری از چگوارا

نقش بسته است ...

آه ! ارنستو ...

این روزها

همه آتششان را

روی آزادی

خاموش می کنند ...

 

 

12 - به تناسخ اعتقادی ندارم

ولی حس می کنم

این روزها

روح چنگیز خان مغول

در ما حلول کرده است

سلاخ خانه ایست دنیا ...

 


13 - لب های تو را

با هیچکس

شریک نخواهم شد

مثل

پک آخر سیگارم ...

 

 

ادامه نوشت :

 

1- سال نو بر

آنان که تبریکشان گفتیم و نگفتند

دوستشان داشتیم و نداشتند

دوستی کردیم و نکردند

و آنان که همواره با خنجری آخته شانه به شانه ی ما ایستادند و تا توانستند بر جسم نحیفمان کوبیدند

و همچنین آنانکه همواره دوستمان داشتند ، ندایمان را لبیک گفتند و یاورمان بودند ،

مبارک باد ...


2- سید مهدی موسوی را در آدرس جدیدش و حسن هادوی را در رامسیدش بخوانید و بخوانید ...

 

3 - باز هم و باز هم و باز هم از اصغر فرهادی عزیز ممنونم که با اسکارش مرهمی شد بر زخم های بیشمار ما ...

 

 

تا دیداری بعد عمری بود ، بدرود ...



پ . ن :

- دوستان عزیز در قالب فعلی بنده قسمت ارسال نظر در بالای صفحه قرار دارد نه در پایین صفحه ... 

 
« رباعی های درد ... »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : دوشنبه بیست و ششم دی 1390 موضوع :


نمی خواستم بنویسم ولی نوشتم ...

این پست یکجا برای افشین کریمی ...

افشین ما زیاد کنار هم نیستیم ولی درد تو درد منِ ، زجر تو زجر من و غصه هات غصه های من ...


 

چند تا دو بیتی ، رباعی یا هر چیزی که اسمشه ...

 

********************

 

خانه ای گرم و غذایی گرم ، عشقی بی کلک

مادری را مهربان ترسیم و بابا  بی کتک

آرزو بر کودکان همچون جوانان عیب نیست

می کشند کبریت را بر سنگ صد ها دخترک ...

 

********************

 

بوسه ای بر گونه ی فرزند کاشت

مرد راحت سر به بالینش گذاشت

کودک امشب شاد بود و سیر خفت

گرچه بابایش دگر یک کلیه داشت ...

 

********************

 

روز و شب میگردد او شاید پی انسانیت

پیرمرد پنبه زن در شهر بی رحمانیت

شهر ، حاجی ، پنبه نه ، زیر آب زن دارد زیاد

فقر تو دارد شرف جانا به این اشرافیت

مشکل از این است دانی  دوره گرد کوچه ها ؟

پینه در دست تو است اما نه در پیشانی ات ...

 

********************

تقدیم به کودکان کار در این روز های سرد ...

 

عزیزم دست هایت نا ندارد ؟

دهانت قدرت یک ها ندارد ؟

هوا سرد است و دانم مرد هستی

برایت کودکی معنا ندارد ...

 

*******************

 

میان غصه ها با درد لبخند

زدیم بر کوچه های سرد لبخند

مگر کوهم که در گوشم بخوانی

زند بر غصه هایش مرد لبخند ؟ ...

 

****************

 

همه تنها

همه بی کس

ببین دنیا که ویرونه

خیابونا پر درده

پر مرگه

پر خونه

خدا با ما

که داره چای می نوشه

کیه پس

چرخ دنیا رو می چرخونه ؟ ...

 

****************


من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام

از سرفه‌های چرکی سیگار خسته‌ام

دیگر دلم برای تو پر نمی‌زند

از آن نگاه رذل طمعه‌دار خسته‌ام

اشعار من محلل بحران کوچه نیست

زین کرکسان لاشه به منقار خسته‌ام

از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها

از دیدن حضور علفزار خسته‌ام

چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد

از واژه دو وجهی تکرار خسته‌ام

از قصه‌های گرم و نفس‌های سرد شب

از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام

هر گوشه از اطاق بهشتی‌ست بی‌نظیر

از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست

از دست‌های بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام

از راز دکمه‌‌های مسلط به عصر خون

از این همه شواهد و انکار خسته‌ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب

از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام

من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم

از این چرندیات پر آزار خسته‌ام

من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام

از بودن مکرر بر دار خسته‌ام

من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم

از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام ...


« اندیشه فولادوند » ...



محسن عاصی بروز شده با کلی لینک خوب و یه شعر خوبتر ...

 


 محسن عاصی ...

 

 

خیلی وقته این شعر رو زمزمه می کنم :


سبزه ها را گره زدم به غمت

غمِ از صبر بیشتر شده ام

سالِ تحویلِ زندگیت به هیچ

سیزده های دربدر شده ام

سفره ای از سکوت میچینم

خسته از انتظار و دوری ها

سالهایی که آتشم زده اند

وسطِ چارشنبه سوری ها

بچه بودم... و غیرِ عیدی و عشق

بچه ها از جهان چه داشته اند؟!

در  ِ گوشم فرشته ها گفتند

لای قرآن (( تو )) را گذاشته اند!

خواستی مثلِ ابرها باشی

خواستم مثلِ رود برگردی

سیزده روز تا تو برگشتم

سیزده روز گریه ام کردی

ماهِ من بود و عشقِ دیوانه!

تا که یکدفعه آفتاب آمد

ماهیِ قرمزی که قلبم بود

مُرد و آرام روی آب آمد

پشتِ اشک و چراغ قرمز ها

ایستادم! دوباره مرد شدم

سبزه ای توی جوی آب افتاد

سبز ماندم اگرچه زرد شدم

(( وَان یَکاد)) ی که خواندم و خواندی

وسطِ قصه ی درازی ها!!!

باختم مثلِ بچه ای مغرور

توی جدی ترینِ بازی ها

سبزه ها را گره زدم اما

با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟

مثلِ من ذره ذره میمیرند

همه ی سالهای بی تحویل! ...

 

« سید مهدی موسوی » ...



تا دیدار بعد عمری بود بدرود ...



  پ . ن : کسب جایزه ی گلدن گلوب توسط اصغر فرهادی برای فیلم جدایی نادر از سیمین رو به همه ی ایرانیان عزیز و اصغر فرهادی تبریک عرض می کنم 



 
« چرا ؟؟؟ »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 موضوع :
داغ کن - کلوب دات کام

سلام و عرض ادب خدمت دوستان ...


ابتدا یک شعر ...


« چرا ؟؟؟ »

شاعری می گفت از داغ دلش

در جوانی بوی پیران می دهد

عاشقی از یاد برده بس که عشق

دل به هر کس مفت و ارزان می دهد

نانِوا از جوش شیرین سود بُرد

کوهکن در کوه ها جان می دهد

خود به چشم خویش دیدم کودکی

جان برای لقمه ای نان می دهد

از قضا دیدم سگی بر توله شیر

مادری می کرد و پستان می دهد

من نمی دانم خدا از بهر چه

اشرفیت را به انسان می دهد

ما شرافت را کجا گم کرده ایم ؟

بر جفاهامان که فرمان می دهد ؟

در دلم من از خدا هم شاکی ام

از چه دنیا بوی زندان می دهد ؟

یاوه پس گفتند در ضرب المثل

هر کسی دندان دهد نان می دهد ؟ ...


« ساسان مظهری » ...

 

راستش به قول دوستان قراری برچاپلوسی نیست و اینکه شخصا ترجیح میدم بیشتر واقعیت ها رو ببینم تا در مورد شخصی غلو کنم ، در چند روز گذشته کتاب آشنایی با وزن دکتر موسوی رو مطالعه کردم ، شخصا همیشه با وزن و عروض مشکل داشتم و دارم و میتونم بگم خیلی درگیر حل کردن این معضل بودم به دلیل اهمیتی که از نظر شخص من در سرودن شعر داشته و داره . به نظرم کسی که قصد سرودن شعر رو داره باید بر اصول و قواعدش پایبند باشه ، دقیقا یکی از معضلاتی که جامعه ی ما گریبانگیرش بوده و هست . همیشه هستند کسانی که به اسم ساختار شکنی و البته بیشتر از روی نداشتن آگاهی قصد در ترویج نوعی فرهنگ در یک جامعه را دارند که در آن بتوان خارج از چارچوبات عرف حرکت کرد که صد البته چنین حرکاتی همیشه در طول زمان به دلیل نداشتن پشتوانه ای استوار محکوم به شکست بودند و خواهند بود . پس  به دوستان شاعر و صد البته شخص خودم توصیه می کنم  که با اصول و چارچوبات شعر فارسی آشنا و در یادگیری آن کوشا باشند ، تا این میراث جاویدان به شکلی صحیح به آیندگان ما نیز منتقل بشه . در همین راستا پیشنهاد می کنم کتاب آموزش وزن دکتر موسوی رو حتما مطالعه بفرمایید . برای سهولت در کار شما من لینک دانلود کتاب رو در زیر قرار میدم ...


 دانلود کتاب آموزش وزن - نوشته ی دکتر سید مهدی موسوی ...



یکی دو روز پیش بود که سری به وبلاگ رایکا امیری فر زدم و پست جدیدش رو خوندم برام جالب بود همین باعث شد اکثر مطالبش رو خوندم و واقعا لذت بردم ، حتمن به وبلاگش سری بزنید :


 پا دراز و گلیم کوتاه - رایکا امیری فر ...



و در آخر یلداتون مبارک . به امید دیدار مجدد . خدانگهدار ...  

 

 


 
« مشق اوّل »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 موضوع :
داغ کن - کلوب دات کام


سلام شاید برای اولین بار هست که به این شکل با دوستانم صحبت می کنم . وبلاگم تا به امروز شکل و شمایلی دیگه داشت که به پیشنهاد افشین کریمی عزیز تصمیم گرفتم به نوعی دیگر بنویسم ، راستش تا امروز که دو سالی هست می نویسم صرفن در وبلاگم فقط شعر قرار می دادم و دلنوشته های خودم رو گهگاه در وبلاگی دیگه می نوشتم که تصمیم گرفتم از این به بعد همه رو با هم در این وبلاگ قرار بدم ..

تنها اتفاق خوشایند این چند روز دیدار مجدد با افشین بود .... چند روز پیش با هم بودیم خب از گذشته هم عقایدمون تا حدود زیادی مشترک بود و هست ولی خب در این دیدار بیشتر در مورد درد های مشترکمون صحبت کردیم از هر وادی ای  ، مثل : غم نان اگر بگذارد ... ، سید مهدی موسوی عزیزو زحماتی که داره به تنهایی برای شعر میکشه ، کتاب، یا خدمتی که باید به ادب و فرهنگ این مرز و بوم کنیم ( متاسفانه شخص خودم رو میگم در انجامش اهمال کردم و امیدوارم بتونم از این به بعد مثمر ثمر باشم هر چند شاگرد کوچکی هستم در وادی ادب ولی آماده برای یادگیری و خدمت ... ) ، از خیلی چیز های دیگه هم گفتیم مثل چگونگی بزرگ شدن یک شخص در وادی شعر و  ادب ، موسیقی ، داستان ، سینما و در کل هنر و ... و به این نتیجه رسیدیم که امروزه اگر کلیت رو در نظر نگیریم ، اکثر کسانی که اسم و رسمی به هم میزنن با حاشیه های اطرافشون هست که بزرگ میشن و نه بر اساس لیاقت هایی که دارند (البته مثال هایی هم زدیم که اینجا لازم به ذکر نمی بینم)  و خیلی چیز های دیگه که به دلیل ضیق وقتی که داشتیم خیلی چیز های دیگش ناتموم موند ... راستی یه کتاب با هم خریدیم که مورد توجه دوتامون بود و من از ته دلم دوست داشتم تقدیمش کنم به افشین ولی با طبع بالاش قبولش نکرد ولی من به یادش هر روز می خونمش ...  

دعوتتون می کنم حتمن سری به وبلاگش بزنید :


 افشین کریمی ...


 یادی می کنم از سید مهدی موسوی عزیز با یکی از اشعارش ( یاد روزی که برای اولین بار این شعر رو خوندم به خیر ) ...

 

غزل ...

نگاه ...

سکوت ... آفتاب ...  

پنجره ... تو ...  

نه! نثرنیست، نه! درهم شکسته شاعرتو

در آفتاب غزل بارها بخار شده

و باز گریه نموده فقط به خاطر تو

کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش

و آب ریخته پشت خودش مسافر تو !

نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده

خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو

اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است

همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو

شهاب سوخته دل به هر دری زده است

مگرعبور کند روزی از مجاور تو

***

پلیسها همه در جستجوی خود هستند

که گم شدست خیابان درون عابر تو ...

 

« سید مهدی موسوی » ...


  وبلاگ سید مهدی موسوی عزیز ...


یک شعر ... 


« تکرار » ...

شب و سکوت و گریه فریاد قلب بیمار

اینجا دلی شکسته قلبی همیشه بی یار

هق هق ، گلوی خسته یک استکان چایی

دستی میان صورت ، سیگار پشت سیگار

نور چراغ آبی ، صد کاغذ مچاله

شعری که خط زدم باز نفرین به دست و خودکار

یک قاب عکس خالی ، یک شیشه ی شکسته

یاد تو وصدایت مشتی میان دیوار

چشمان خیس و بغضی از زخم بی وفایی

عشقی که شد فراموش در پشت تهمت اینبار

یک آرزوی ساده اما عبث گمانم

افسوس دیدن تو حتی برای یکبار

صد اغتشاش فکری پرسش میان پرسش

آخر چرا چگونه تکرار حرف و تکرار

آخر چه کرده بودم ، بر من چرا جفا شد

صدها سوال مبهم باز انفجار افکار

در دادگاه عشقت محکوم و بی دفاعم

حکم جدایی از تو اجرا شود به ناچار

رفتی همیشه جایت خالی ست در وجودم

تا زنده ام نشینم بر آرزوی دیدار ...

« ساسان مظهری » ...


 

احمد شاملو ...

راستی دیروز سالروز تولد دردانه ی ادب و فرهنگ معاصر « احمد شاملو » بود ... نام و یادش گرامی و جاویدان ...

« غزلی در نتوانستن به یاد احمد شاملو » ...  

دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای
خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد ....

 

« احمد شاملو » ...

 

تا دیدار بعد بدرود ... 


 


 
« تغزل »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 موضوع :

normal_a38.jpg

طعنه زند همی به شب رنگ سیاه موی تو


غین غزل بریده ام زل زده ام به روی تو


 شانه نشد خم از غم و غصه و درد بیشمار


شانه چنان شکسته ام در خم و پیچ موی تو


 رسم طواف اگر بود دور حریم کعبه ات


دور هزار می زنم من به سرا و کوی تو


گر بکند زنده زمین عطر و هوای نو بهار


مرده بسی زنده کند معجزه های بوی تو


نام تو قطره بشنود رخنه کند به سنگها


چشمه خروش می کند در پی و جستجوی تو


ای که طلوع زندگی بی تو غروب می شود


قبله تویی رخ بنما سجده کنم به سوی تو


میگذری اگر شبی به کوی ما سری بزن


سر زده ام چو پیش تر من به سرا و کوی تو ...

 


« ساسان مظهری »



داغ کن - کلوب دات کام


 
« سکوت اجباری »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 موضوع :




گرفته راه گلویم ، سکوت اجباری

جنون قدرت و شهوت شیوع بیماری

دوباره فقر و فساد و دوباره جهل بشر

دوباره اشک و غم و غصه های تکراری

چراغ قرمز روشن به خانه های سیاه

سپردن تن خود بهر لقمه ای به گناه

فتاده آدمیت ، روی خاک می غلتد

دمی که اسب هوس شیهه میکشد در راه

نفس میان قفس ، از وجود بیزاری

به هر کجا نگری پیش روست دیواری

دمی که گفتن امید نکته ای عبث است

میان رفتن و ماندن به شک گرفتاری

منم ز نسل فنا گشته ، زار و گریانم

به جای شور جوانی حزین و بی جانم

زمان برای تفکر به خود نمی ماند

دمی که روز و شبم فکر لقمه ای نانم

ببین که راه نوشتن ز هر دری بستند

دمی که پای قلم را ز ریشه بشکستند

کنون که جاهل و جانی دوباره همدستند

کمر به قتل تفکر به خانه ها بستند

رسالتی که تو باید ز ترس بفروشی

چِه بِه ، که تیغ قلم را غلاف و غم نوشی

وداع با قلم اکنون شرافتی دارد

سلاح رو به خودی را سزا ست خاموشی

اگر چه نسل من امروز بی کس و یار است

رفیق روز و شبش دود تلخ سیگار است

به بال بسته و این جان خسته خنده مکن

رسد زمان پریدن ، عقاب بیدار است ...


« ساسان مظهری »

داغ کن - کلوب دات کام

 
« من و سیگار »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : یکشنبه دهم مهر 1390 موضوع :



من و سیگار به کرار

رفاقت زده بر هم

و دل از هم ببریدیم

ولی هر چه

به بازار بگشتیم

رفیقی که بسوزد و بسازد

به غم و غصه ی بسیار 

به جز خویش ندیدیم

همین است بسی سال

که همواره اگر چه بشود

قصه ی این آشتی و قهر به تکرار

ولی باز با شوق فراوان

به هر جا بنشینیم

چو دلداده و دلدار

چه بسیار و به کرار

ز هم بوسه بچینیم ...



« ساسان مظهری »

داغ کن - کلوب دات کام

 
« جناب عشق ؟؟؟ »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 موضوع :



من آن رند غزل پوشم که شب ها باده می نوشم


سحر بینی به سجاده ز ذکر توبه مدهوشم


شراب عشق می گیرم کلام عشق می ریسم


ولی چون کوزه گر می از سبو بشکسته می نوشم


شوم شمعی به هر محفل که گرما بخش آن باشد


ولی در محفل خود همچنان غمگین و خاموشم


مثال چشمه ای هستم  به یک  صحرای بی حاصل


پر از عشقم به جوشیدن،ولی گو بر که من جوشم؟


جناب  عشق ،  مجنونم به صحرا در پی لیلا


سراب عشق می بینم نگر بی حال و بی هوشم


جناغی گر شکستم با تو من تسلیم تسلیمم


بده عشقی که تو یادی ، من آن هر دم فراموشم


گذر کن لحظه ای بر من نگاهی بر دلم افکن


نگر خالی ست بالینم ، ببین سرد است آغوشم


« ساسان مظهری »

داغ کن - کلوب دات کام

 
« سنگ ، کاغذ ، قیچی »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : شنبه یازدهم تیر 1390 موضوع :




میان کوچه ی دنیا قدم ها می زنم شاید


دلش بر روزگار من کمی سوزد به رحم آید

ز بی انصافی دنیا دلم هر روز می گیرد

نگو شادی دلم هر شب فقط غمباد می زاید

میان بازی دنیا نمی دانم چرا هر دم

اگر بختم شود قیچی برایم سنگ می آید

به دل امید ماندن نیست باید قید دنیا زد

ببین پایان شب تار است و ظلمت باز می پاید

اگر بودی اگر می شد کنارم لحظه ای باشی

نمی شد ذکر هر روزم ولی ، اما ، اگر ، شاید

تمام واژه ها منفی ست ، نه ، هرگز ، نمی باید

بیا برگرد و افکارم نما حتماً ، بلی ، باید

ببین تکرار  یک حرف است این اشعار ناموزون

کلام آن دم شود موزون که نامت بر زبان آید ...



« ساسان مظهری »



داغ کن - کلوب دات کام

 
« حکایت »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 موضوع :



بنگر به روزگاران ، دنیای بی عدالت

غرق اند مردمان در دریایی از رذالت

حلاج های کذاب گویند صد انالحق

حق را به سخره گیرند بی حجب و بی خجالت

مردم به جای فکر و یاری به نوع انسان

گیرند حق مظلوم ، خوابند  در جهالت

همواره پیش رویت حرف وفا و یاری ست

اما شمار ، زخمِ خنجر به شانه هایت

دانی چرا به دستش فرهاد تیشه ای نیست ؟

زیرا که کوه شیرین سست است و بی اصالت ...



« ساسان مظهری »






داغ کن - کلوب دات کام

 
« رسم محال »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 موضوع :



گرچه تمام بودنم گمشده در نبودنت


غرق محال می شوم ، غرق دوباره بودنت


چهره ی زیبای تو را نقش خیال می کنم


باز به خواب خویشتن رسم محال می کنم


حسرت دیدار تو را آهِ دوباره می کشم


در شب بی ستاره ام تو را ستاره می کشم


کاش دوباره بنگری بر دل زار و خسته ام


خسته که نه ز عشق تو خرد شدم ، شکسته ام


روز میان خواب من باز غروب می شود


« اگر بیای از سفر آه چه خوب می شود »


نقش تو پاک می شود باز ز خواب می پرم


حسرت دیدار تو را به کنج سینه می برم


« ساسان مظهری »



داغ کن - کلوب دات کام

 
« اسیر »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : سه شنبه هفدهم خرداد 1390 موضوع :



نمی رود به خیالم که رفته ای ز برم


شکایت از غم تو من بر خدا ببرم


امید آخر من تکیه بر نگاه  تو بود


تو رفته ای و ندانی شکسته شد کمرم


به حال غمزده و دیدگان تر بنگر


به یاد دیده ی تو من دگر کجا نگرم


شبم نشد بوجودت شود سپیده دمان


دلم اسیر شب وخوش به وعده ی سحرم


شود که بر دل غمگین من کنی نظری ؟


خدا کند که بیایی دوباره در نظرم

 


« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« فراق »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 موضوع :


دل خورده تَرَک از غم و از ترکِ تو ای یار


صد بار جفا کردی و دل بود وفا دار


دل از غم عشق تو شده ریش به صد تار


من گرچه گنه کرده ام اینبار تو ستار


رحمی تو نما بر دل این خسته ی غمدار


از رحمت عشقت به دل غرق به غم بار


باز آ و دگر دست از این جور تو بردار


تا از غم عشقت نزدم خویش دگر دار 



« ساسان مظهری »



داغ کن - کلوب دات کام


 
« چاق ها ، لاغر ها »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : یکشنبه یکم اسفند 1389 موضوع :




چاق ها لاغر ها

 

در جهان امروز

 

عده ای دردانه

 

عده ای بی فردا

 

مفت ها گشته گران

 

آنچه ارزان شده است

 

قیمت انسانها

 

زندگی بیزاری

 

خنده ها اجباری

 

روز و شب تکراری

 

زان همه یار و رفیق

 

مانده تنها دیگر

 

پاکت سیگاری

 

همگی غرق ریا

 

گریه ها بی پایان

 

خنده ها نا موزون

 

شعر ها گشته شعار

 

وعده ها تو خالی

 

عاشقان غرق به خون

 

ژست روشنفکری

 

رد و انکار خدا

 

خنده بر ذکر و دعا

 

کودکی می گرید

 

پدری شرمنده

 

بهر یک پول دوا

 

عده ای غرق خوشی

 

بی خبر از غصه

 

عده ای غرق غم و

 

همگی بی کس و یار

 

می فروشد کلیه

 

در مسیر اجبار

 

بهر یک لقمه ی نان

 

آن جوانک اینبار

 

آی انسان برخیز

 

زندگی شوخی یا

 

فیلم یا بازی نیست

 

هیچکس از دنیا

 

زین همه جور و جفا

 

به خدا راضی نیست

 

آی انسان برخیز ...





« ساسان مظهری »







 
« چه می خواهی تو از جانم ؟ »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : چهارشنبه ششم بهمن 1389 موضوع :





چه می خواهی تو از جانم که جز عشقت نمی دانم

چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تو ویرانم

میان سجده ام هر شب فقط یک ذکر می خوانم

تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم

تویی سرچشمه ی امید و یأس و درد  و درمانم

نمی بینی تو دردم را ، ز غم گویی به زندانم

نگر بر قلب بیمارم ، ببین این جسم بی جانم

برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم

گذر کن یک دمی بر من ببین چشمان گریانم

بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم



« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« بیا باور کنیم »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 موضوع :




بیا کمتر بگو این غصه ها را

بیا باور کنیم این قصه ها را

مگو از عشق و از زخم جفایش

بیا قفلی بزن این سینه ها را

دگر از درد مردم هیچ منویس

بیا خطی بزن این جمله ها را

مگو از فقر ، دزدی ، تن فروشی

بیا و پاک کن این نکته ها را

به ما ربطی ندارد کودک کار

بیا و حذف کن این بچه ها را

بجای رفتن سمت حقیقت

بیا گسترده تر کن پینه ها را

بیا از بی وفایی ها نگوییم

مگو پایان تلخ قصه ها را

****

نوشتم هر چه این جا حرف دل نیست

تو هم باور مکن این روضه ها را

بیا با اشکها باران بسازیم

بیا پر آب کن این چشمه ها را

مگر باران شود سیلی خروشان

بشوید از دلم این غصه ها را


« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« غم جامه »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 موضوع :


بر قامتم به جز غم چیزی به تن ندارم


فریاد و اعتراضم ترس از رَسَن ندارم


در راه عشق و ایثار این است آرزویم


روزی که چون امامم سر بر بدن ندارم


بر بوریا بپیچید این جسم بی سرم را


من هم فدای عشقم اما کفن ندارم


بغضی به سینه اما راهم به گریه بستند


درخانه ام ولیکن ، گویی وطن ندارم


دیگر هوای شهرم با خون در امتزاج است !!


در دل ولی هوای مشک خُتَن ندارم



« ساسان مظهری »




 


داغ کن - کلوب دات کام

 
« یادش بخیر »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : شنبه ششم آذر 1389 موضوع :




یادش بخیر آن روز ، روزی که با تو بودم

روزی که غصه ها را از روی دل زدودم

یادش بخیر وقتی دستت به دست من بود

وقتی که پیش رویت از عشق تو سرودم

یادت میاید آن روز ، روزی که قول دادی

باشی همیشه عشق و امیدِ بر وجودم

گفتم برای عشقت خوانم نماز حاجت

بر عهد خود نماندی من باز در سجودم

هر روز می نوشتم میمیرم ار نباشی

رفتی و زنده هستم ، ای کاش مرده بودم

گفتی به عشق پاکم لایق نبوده ای تو

امّا گمانم این است من لایقت نبودم

هر چند با جفایت بشکسته ای دلم را

عشق تو لانه کرده در قلب و تار و پودم

نقص کلام و حرفم بر من ببخش ای عشق

در حال بغض و گریه این شعر را سرودم


« ساسان مظهری »





داغ کن - کلوب دات کام

 
« نامه ای به خدا »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : شنبه بیست و نهم آبان 1389 موضوع :




گفتم امشب ز غم خویش قلم ساز کنم


وقت خوبی ست که این زخم دلم باز کنم

حرف خود را دگر امشب به خدا می گویم

بغض و غمها ز دلم جملگی اش می شویم

مثل هر شب به لبم هست کنون سیگاری

می نویسم اگرم دست کند همیاری

روزهایم همه تکراری و غمگین شده است

گو چه کردم که شب و روز دلم این شده است

نا سپاسی و ریا ، ظلم و دلی خون کردم ؟

کفر یاچوب براین چرخش گردون کردم ؟

گر نکردم همه اینها تو بگو جرمم چیست ؟

حق من نیست خدایا به خدا حقم نیست

حقم این نیست که تنهایی و غربت بکشم

دور این زندگی و عشق دگر خط بکشم

درد خود گفتم و هر چند نمی دانم من

که شنیدی غم این سینه و تنهایی تن

مگذارم که روم راه هوس یا به خطا

پاسخم را بده یا با کرمت یا که جزا

خلوت و شعرم و سیگار و خدایی که نبود

که ببیند غم این سینه که افتاده به دود

حس سیگار قشنگ است ولی حیف که باز

می شود زود تمام و غم دنیا آغاز



« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« دکان عشق »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : پنجشنبه بیستم آبان 1389 موضوع :




دل غمگینم امشب پاکتی سیگار می خواهد


ز درد عشق دیگر دل طناب دار می خواهد


دلم پر کینه و بغض است خواهد تا شود خالی


برای تخلیه مُشتَم کمی دیوار می خواهد


به هر کس دست دل دادم ، دل و دست مرا پس زد


بگفتا عشق ارزانی دلش دینار می خواهد


عیار عشق ما سنجید و گفتا بی بهایی تو


دکان عشق ما کوچک وَ او بازار می خواهد


کلام عشق را بنگر خریداری نمی گردد


دلم یک ضربت کاری به چشم یار می خواهد


رهایم کرد و رفت اکنون به نزد خویش اندیشم


چرا عشقم دهم یاری که من را خوار می خواهد



« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« تنهایی »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : دوشنبه دهم آبان 1389 موضوع :




شده از گریه شود خیس شبی زیر سرت ؟
یا نبینی تو بجز غصه و غم دور و برت ؟
زیر سر خیس شد از گریه و زاری امشب
بجز از غصه و غم هیچ نیامد بر لب
بی تو دیگر شب و روزم همه تلخ است و حزین
روز ها شب بشود زین دل تنها و غمین
هیچکس تاب نیاورد کنارم نفسی
چه غمینم که نباشد به برم  هیچکسی
بجز از عشق نخواهم به خدا چیز دگر
ای خدا بر دل تنها و غریبم بنگر


« ساسان مظهری »




 
« سخت است »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : شنبه یکم آبان 1389 موضوع :




سخت است دگر نفس کشیدن وقتی غم بی شمار داری


سخت است شوی رنگ جماعت وقتی ز خود انتظار داری


سخت است میان خانه ای گرم از غصه و غم رها نشینی


صد کودک بی پناه و تنها بی خانه و بی غذا ، نبینی !


سخت است زبان اعتراضت ما بین دهان نگاه داری


خود را بزنی به راه دیگر گوئی به دلت غمی نداری


هر روز میان کوی و برزن صد آدم تن فروش بینی


چشمت به کجا دگر بدوزی تا این همه غصه را نبینی


تزویر و ریا و کم فروشی بینی همه جا ولی خموشی


باید که فرو خوری تو خشمت چشمت به تمامشان بپوشی


سخت است هزار و صد روایت از دین و ز انبیاء بخوانی


همسایه دل گرسنه خوابد ، ای مؤمن با خدا ندانی


سخت است بلی نفس کشیدن با این همه مشکلی که دانی


دست تو بود خالی و دستی کز تو بکند طلب برانی


هرچند که  حکمت خداوند این است و ندانم آن حکایت


امّا به خدا قسم که سخت است بگذار کنم کمی شکایت



« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« معشوقه ی خیالی »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : سه شنبه بیستم مهر 1389 موضوع :




اشعار عاشقانه ، معشوقه ی خیالی


هر دم خزان نویسی از فرط بی بهاری


تصویر مبهم یار در ذهن و خاطراتت


امید پوچ و خامت ، بنگرکه در زوالی


هر دم ترانه گفتن از عشق و زندگانی


تصویر روی محبوب وقتی که بی نگاری


صدها دروغ و  نفرین بر این همه تظاهر


از دوستی نوشتن وقتی که کینه داری


دست از ترانه گفتن در باب عشق بردار


خود زن به راه دیگر در راه بی خیالی


دنیا به عشق و عرفان کاری دگر ندارد


شاعر کجای کاری بنگر به جیب خالی



« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« سردار خسته ... »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 موضوع :

برای برادر جانبازم « واروژ خدابخشیان » ...





وقتی ( حرامیان )  بیداد می کنند


آنجا که نخل ها فریاد می کنند


خاک غریبمان تاراج می شود


این خانه طعمه ی امواج می شود


فریاد العطش در کوه و در دَمَن


تسخیر آسمان بر دست صد زَغَن


وقتی کبوتران پرواز می کنند


عباس ها وفا آغاز می کنند


رزمی به دشت خون بی نیزه و کلاه


یک مهره ی سفید صد مهره ی سیاه


آنجا ستاره ها صد چاک می شوند


صد لاله ی دگر در خاک می شوند


دیگر تمام شد پرواز عاشقی 


جا مانده از سفر اینجا شقایقی


اکنون گذشته آن ایام تلخ و سخت


روشن شد آن هوا ابر سیاه رفت


سیراب گشته ایم بس آب خورده ایم


عباس هایمان از یاد برده ایم


اینجا مسیح من قلبش شکسته است


مصلوب بر صلیب تنها و خسته است


برخیز با وفا دانم که خسته ای


سوزم که گوشه ای تنها نشسته ای


سردار من بدان گر زنده شد وطن


از همت تو شد دردت به جان من


من کوه دردم و نازک چو شیشه ام


مگذار تا شود بی شیر بیشه ام


گر سر به تن بُوَد ای شمس و ماه من


جانم خریده ای ارباب و شاه من 


برخیز با وفا سردار خسته ام


باور نمی کنم گویی شکسته ام


 

« ساسان مظهری »


 

** ( حرامیان ) : عراقی ها



داغ کن - کلوب دات کام

 
« درد دل ... »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : پنجشنبه هشتم مهر 1389 موضوع :



بارالها دوستت دارم و میدانی خودت


حرفهایم را نگفته پیش می خوانی خودت


آسمان هم مثل من ماه خودش نادیده است


چون که او هم تا سحر از نیمه شب باریده است


دوست دارم عشق من بر یار من ثابت کنی


یاورم باشی و رفع درد و هر حاجت کنی


در تمام عمر خود از بی وفایی گفته ام


من جفاها دیده ام با گریه هایم خفته ام


ترسم اَر روزی نبینم روی ماهش جان دهم


از غمش سوزم خداوندا ، ز کف ایمان دهم


بارالها بی کسم او را فقط خواهم بدان


آرزویم را عطا کن بنده ات از خود مَران


با وفا مگذار با غمها نشینم من چنین


بارالها دوستت دارم خودت دانی همین



« ساسان مظهری »

 

داغ کن - کلوب دات کام

 
« خدای من ... »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : پنجشنبه یکم مهر 1389 موضوع :





رو به تو سجده می کنم رافع درد و حاجتی


دلم گرفته از ریا فقط تو با صداقتی


چو تشنه ی عطوفتم به هر سرا ، سری زنم


ولی ز یاد برده ام تو چشمه ی محبتی


به هر که راز گفته ام شکست عهد و جار زد


خدای راز دار من امین و بی خیانتی


دو صد گناه کرده ام به پیش چشم و روی تو


ولی تو دیده بستی و نکرده ای شکایتی


ز هر کسی شنیده ام که بر گنه غضب کنی


ولی به جز نوازشت ندیده ام عقوبتی


مرا رها نکرده ای چو دیگران به مشکلم


تو دست من گرفته ای ، همیشه با سخاوتی


به هر که دست می دهم ز پشت خنجرم زند


رفیق با مرام من تو مرد هر رفاقتی


اگر چه کم نوشته ام خصایصت نگار من


خدای من فقط تویی که لایق عبادتی


« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 
« فاجعه ... »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : جمعه بیست و ششم شهریور 1389 موضوع :

به اینها می گویند فاجعه ...




 

دم من فاجعه ی غربت و ویرانی شد


قیمت خون بشر مفت به ارزانی شد


آن زمان بود که ایمان دگر از خانه برفت


جای ایمان همه در پینه ی پیشانی شد


یاد آن روز که مردان الهی رفتند


حبس فریاد دگر ضامن هر جانی شد


روزگاری که شکستند حریم پدری


حرمت خانه شکستن به چه آسانی شد


باورم نیست خدا می نگرد بر وطنم


داد از این ظلم و ستم ها که به ایرانی شد



گرچه از سوخته قرآن نشود دود بلند


وای از این هتک که بر آیه ی قرآنی شد


باورت نیست چو سوزد همه جا نور شود؟


خولی اش پرس تنورش همه نورانی شد


من قلم می زنم و  فاجعه ها می بینم


ناجی دهر بیا نوبت سفیانی شد


منتظر هستم و دجالرخان می بینم


پسر فاطمه بنگر که چه ویرانی شد



« ساسان مظهری »



 
« صبر ... »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 موضوع :



من و تو قطره ی باران بودیم

روی یک سرو بلند

بین یک دشت بزرگ

همنشینی با سرو

سبزی دشت بزرگ

سبز شد باورمان

ناگهان ابر سیاهی آمد

همه جا تیره بشد

دشت را ترس و سکوتی بگرفت

***

من ولی می دانم

ابر باید برود

ابرها رفتنی اند

تا طلوع خورشید

اندکی فاصله است

صبر می باید ، صبر ...



« ساسان مظهری »





داغ کن - کلوب دات کام

 
« خیال »
نویسنده : ساسان مظهری تاریخ : شنبه بیستم شهریور 1389 موضوع :





روزگارم همه اش تلخ نبودت شده است


شب و روزم همه در ذکر و سجودت شده است


گفته بودم که مرو از بر من ای صنمم


زینکه این خانه دگر گرم وجودت شده است


به دلم غصه زیاد است چه گویم ز غمت


کار این سینه دگر مدح و سرودت شده است


دوست دارم همه جا عشق تو را جار زنم


وای زان روز که قفلی به گلویت شده است !


عاشقت گشتم و سوزم ز فراقت گل من


دیده مشتاق تو و دیدن رویت شده است


لمس موی تو دگر گرچه خیالی عبث است


دست دلتنگ تو و شانه به مویت شده است


خانه ام پر شده از غم ، همه ی زندگیم


حسرتم بار دگر بویش بویت شده است


انتظارت بکشم تا به ابد همنفسم


آی و بنگر که دلم زخم نبودت شده است



« ساسان مظهری »




داغ کن - کلوب دات کام

 

.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب